شنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

به عبارت دیگر

به گمانت اشتباه کرده ام، انکارم نکن، تصحیحم کن.
کاری نمی شود کرد، واقع بین باش، چشمانت را باز کن، دنیایت را خوب ببین، کاری نمی شود کرد.
حالا به گمانت اینجور که بشود همه چی درست می شود؟ نه جانم، صدها قبل تو بودند و هزارها بعد تو، کاری نمی شود کرد .
                                                                        

یکشنبه ۱۵ مهٔ ۲۰۱۱

گرسنگی

آقای الف به پیشخدمت سفارش غذا داد. حال نیم ساعتی می شد که از سفارش دادن گذشته بود و با آنکه غذای انتخابی آقای الف نباید قائدتا خیلی طول می کشید، هنوز منتظر بود. رستوران های آنسوی خیابان با شیشه های دودی و چراغ های کم نور جذابیتی خاص داشت و با اینکه آقای الف قبلا یکی دو بار برای تفنن به آن رستوران ها رفته بود ولی محیطش را خیلی نمی پسندید و اغلب آدمهای آنجا را آدمهایی با طرزتفکری خاص پنداشته بود که برایش جذابیتی نداشت.
در طول این نیم ساعت گاه و بیگاه سرش را به طرف پیشخوان چرخانده بود و با نگاهی پرسشگرمنتظر غذا بود. پشت پیشخوان روی دیوار نوشته ای را قاب گرفته بودند" حق با مشتری است "  آخر طاقتش طاق شد و پیشخدمتی که در حال عبور از کنار میزش بود نگه داشت و ازتاخیر در تحویل سفارش گله کرد. خدمتکار با این وعده که بزودی غذایش حاضر می شود از کنار وی گذشته بود و به سمت میزی دیگر حرکت کرده بود.
آقای الف دوباره سرش را به طرف خیابان برگرداند و رستوران های آنطرف را نگاه می کرد. مشتریان داخل رستوران ها معلوم نبودند و نمی شد فهمید در داخل آن ها چه خبر است. یک نفر از داخل رستوران روبه رویی خارج شد و در حالیکه عینک آفتابی اش را می زد با سرعت پیاده رو را طی کرد و رفت.
آقای الف میزهای اطراف خود را نگاه کرد و دید علی رغم حرک تهای خدمتکاران در میان میزها و یادداشت کردن سفارشات مشتریان روی هیچ میزی غذا نیست. پیش خود فکر کرد احتمال مشکلی در آشپزخانه بوجود آمده و این تاخیر بابت همان مشکل است.

دوشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۱۱

دنیای این روزهای ما


همه در حال فرار هستند، ولی هنوز نفهمیده‌ام از چه، از خودشان، از جامعه، از زندگی، از زنده بودن، از مرگ، هنوز نفهمیده‌ام.
به صورت آدم‌ها که نگاه می‌کنم، یکی لاغر و رنگ‌پریده، یکی چاق و افسرده، یکی جدی و خموده، یکی اندوهگین با لبانی به خنده باز، یکی یکی‌هایی که جهانم را ساختند.

هرکدام تلاش می کنند خودشان را به مسیری پرت کنند و همراه سرنوشتشان شوند، لااقل احساس کنند کاری انجام می‌دهند در این روزگار بی‌عملی، عده‌ای آنقدر باقی می‌مانند که به اشتباه احساس مهمی می‌کنند، عده‌ای آنقدر عوض شده‌اند و رنگارنگ که دنیا را رنگین‌کمان تفسیر می‌کنند.

در این گیر و دار مسببین بسیارند، از سرمایه‌داری و مذهب گرفته تا تقدیر و نبوغ، آدم درحال فرار انگشت اتهام را به هرچه و هرکه اشاره می‌رود تا بل بار مسئولیت را از دوش خود بردارد.

مسئولیت؟ مسئولیت در قبال چه و در قبال که؟ در قبال جمع یا فرد؟ در قبال دنیای خصوصی یا دنیای بی‌مرز؟ در کژ تابی روزگار مفاهیم به سرعت نور تغییر می‌کنند، آدمی قصد ادای وظیفه به کدام مفهوم در کدام بازه زمانی را دارد؟

سه‌شنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۱

آنچه بود، آنچه می‌آید

یادت هست قدم می زدیم ، من هوس راه رفتن روی جدول خیابان ها را کرده بودم و تو لبخند به لب داشتی ، دست هایم باز و بسته می شد تا تعادلم حفظ شود ، تلاشم را می کردم ، تو می خندیدی ، خجالت از افتادن مانعت می شد که با من همراه شوی.

با اینکه جدول خیابان ارتفاعی نداشت ولی تو خودت را سانسور می کردی ، اشتیاقت را مخفی می کردی ، به کف زدن قناعت کردی ، با خنده هایت به من دلگرمی دادی.

حالا آن روزها گذشته است ، من باز می خواهم روی جدول قدم بزنم ، تو کنارم نیستی ، صدای خنده هایت که هیچ ، برق نگاهت نیز دیگر نیست ، می خواهم تمام جدول های این شهر را گز کنم ، وچه مایه حضورت را کم دارم.

یادت هست ، نشانه ای فرض می کردیم و راه می افتادیم ، به هر نشانه که می رسیدیم بهانه می آوردم که تا نشانه بعدی از دستت ندهم ، تو ، گونه ات که چال می افتاد ، یعنی باشد تا نشانه بعدی ، و من چه اندازه این بازی را کش می دادم.

شنبه ۲۶ مارس ۲۰۱۱

سه گانه؛بهار ، امین ، ما

بهار سال ۶۰ است ، دختری متولد می شود ، چه نامی بهتر از بهاره ، بهاره هدایت دیدگانش را به این دنیا باز می کند.

حالا خیلی وقت است که آنروز ها گذشته ، دیگر نمی توان آنقدر راحت خندید ، نمی توان از کنار دنیا اینقدر بی سر و صدا رد شد ، دیگر بزرگ شده ای و باید بزرگی کنی.

بگذریم که بهاره ما ظاهرا زیادی بزرگ شد ، آنقدر که دیگر این بیرون در خیابان های تهران برایش جا کم بود ، آنقدر که نمی شد حضورش را تحمل کرد ، آنقدر که حاکمان شهر خوابشان آسوده نمی شد ، آنقدر که به بهانه او زندان را بزرگ کردند ، آنقدر که فرمان آمد ۹ سال و نیم ، آنقدر که آن داخل نیز بارها محاکمه اش کردند ، آنقدر که دیدن امینش که هیچ ، صدایش را نیز تاب نیاوردند.

سه‌شنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۱

این ۲۲ نفر

مهدی جامی در سیبستان ایده ای را طرح کرد که به مناسبت فروردین ۹۰ و بیست و دومین ماه از جنبش ۲۲ خرداد یادی کنیم از ۲۲ نفری که دلمان را تکان دادند.
من اما خواستم به این مناسبت از ۲۲ شخصیت حقیقی و حقوقی‌ای نام ببرم که مرا به آینده امیدوار می کنند و مطمئنم می سازند بر اتفاقی که می افتد.

پنجشنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۱

واگویه

با هزار بهانه بهار می جوییم و در پایان تنها عکس هایی برای حسرت خوردن باقی می ماند.
با هزار بهانه رد خون را به هر دیواری می کشیم و هفته بعد دیواری نوساز قد می کشد.
با هزار بهانه گریه می کنیم و چندی بعد حافظه امان یاری نمی دهد که چه بود و کجا بود.
بهانه ها را مدام کن ، با ایشان زندگی کن ، حسرت ها دیر یا زود سر می رسند ، با رویاهایت زندگی کن ، زندگی مسیر خود را پیش می برد ، خود را بر آن غالب کن ، به بد زبانی هایش خرده نگیر تاریخ آنرا اینچنین سخت کرده است و مغرور ، تو تنها خود باش.
ایمانت به آنچه خود صلاح می دانی ، مایه نشاط است و امید ، که هنوز آدم مسلط است به خود ، هنوز نگاه ها سرد و ساکت نشده اند ، می شود در بیغوله ها در انتظار انسان بود ، می شود دیوارها را رنگی کرد در میان این انسان های خاکستری.